روی لبه ی پنجره ی اتاقم نشستم و به پنجره ی اتاقت نگاه میکنم
منتظرم که دوباره جلوی پنجره بیایی و از همان لبخند های مهربان همیشگی ت به من بزنی
ولی میدانم انتظارم بیهوده است
اتاقت دیگر رنگ همیشگی را ندارد و بوی امید نمیدهد
انگار او هم جای خالیت را حس کرده , انگار او هم از دوری تو دلتنگ است
فاصله ی اتاقهای مان یک پنجره بیشتر نیست ولی ما از هم دوریم... خیلی دور
فاصله ی ما قرآنی است که من در اتاقم میگذاشتم و صلیب زیبایی ست که تو بر گردن می انداختی
فاصله ی ما به اندازه ی مرزهای خیالی ای است که انسانها برای خودشان میسازند و توان شکستنشان را ندارند
...و تو از پنجره ی اتاقت پرواز کردی, پرواز کردی تا مرزها فراموش شوند
و من اسیر این خاک ماندم , ماندم که بگویم مرزها را باید شکست
روزی باید پرواز کرد...