۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

پنجره

روی لبه ی پنجره ی اتاقم نشستم و به پنجره ی اتاقت نگاه میکنم

منتظرم که دوباره جلوی پنجره بیایی و از همان لبخند های مهربان همیشگی ت به من بزنی

ولی میدانم انتظارم بیهوده است

اتاقت دیگر رنگ همیشگی را ندارد و بوی امید نمیدهد

انگار او هم جای خالیت را حس کرده , انگار او هم از دوری تو دلتنگ است

فاصله ی اتاقهای مان یک پنجره بیشتر نیست ولی ما از هم دوریم... خیلی دور

فاصله ی ما قرآنی است که من در اتاقم میگذاشتم و صلیب زیبایی ست که تو بر گردن می انداختی

فاصله ی ما به اندازه ی مرزهای خیالی ای است که انسانها برای خودشان میسازند و توان شکستنشان را ندارند

...و تو از پنجره ی اتاقت پرواز کردی, پرواز کردی تا مرزها فراموش شوند

و من اسیر این خاک ماندم , ماندم که بگویم مرزها را باید شکست

روزی باید پرواز کرد...

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

و اما عشق

واما عشق ، ای کسی که این نوشته را می خوانی ، برای تو پندی دارم :
عشق را آسان مگیر ، چرا که زنده بودن انسان وابسته به عاشق بودن اوست ، زیرا بدون عشق انسان هیچ امیدی به زندگی ندارد ،
به قول دوستی می گفت : هر کسی با یه عشقی هر روز صبح از خواب پا می شه ، اما انسان می تواند عاشق هر چیزی باشد ، طرف مقابل عاشق مهم نیست ، مهم این است که او عاشق باشد .
الا ای ساده دل مدهوش / مپندار عشق را آسان
که تو بی عشق هیچ هستی / در این آزادی زندان

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

دیوار سنگی

نمی دونم چرا انگار دیوارهای اتاقم داره سر به فلک می کشه ، دیوارهای سنگی که بوی نم از بین منافذش به مشامم می رسه ، اتاقی که با وجود وسایل زیادی که توشه بازهم صدای گیتار غم زده منو به طور پی در پی منعکس می کنه .
روح اتاقم سرشار از تهی شده ولی اینجا از روز اول که بی روح نبود ، چه روزهایی توی این اتاق بر من سپری شد به طوریکه وقتی یاد اون روزها می افتم بند بند وجودم به لرزه می افته و چشمام بی اختیار گلهای مژه ام را آبیاری می کنه .
اون زمان تمام سعی من این بود که بیشتر اوقاتم رو درون اتاقم بگذرونم ولی در حال حاضر تمام سعی من از بین بردن خاطرات روی در و دیوار اون هستش . ولی صبر کن انگار از درونم به برونم فریادهایی به گوش می رسه .
خون ....... خون ........
خون ؟! آره ، صبر کن ، درست میگه ، تنها راه حلش خونه ، فقط با خون خودم میتونم این خاطرات رو از روی دیوار پاک کنم ....
و حکم این است : مرگی سیاه به دور از چشمان سیاهت......

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

Insatiabe

سیگارش را روی لبانش میگذارد ، یک پک عمیق میزند و دودش را جایی روی هوا،میان خودم و خودش،سر میدهد.
به عشقبازی دودها روی هوا چشم میدوزد و شروع میکند به تعریف کردن...
میگوید همه چیز از پیاده روی آن بعد از ظهر توی خیابانهای پایین شهر شروع شد ؛ میگوید چشمانش از آن چشمهایی بود که نمیتوانی مستقیم به آنها نگاه کنی ... از آن چشمهایی که اگر کمی غفلت کنی تو را چنان مست میکند که تا آخر عمر در خماریش دست و پا میزنی
میگوید دلم راضی نشد از کنارش به این سادگی بگذرم ، به دنبالش دویدم تا به بهانه ای دوباره مخفیانه از نگاهش بدزدم ؛ میگوید دلم را به دریا زدم ؛ جلوی قدمهایش را گرفتم و از سر ناچاری آدرس ناکجایی را پرسیدم
نگاهش را روی چشمانم قفل کرد و خندید ... قلبم را زیر انگشتانش مچاله کرد
آهسته کنار گوشم زمزمه کرد اگر میخواهی با من باشی برایت خرج دارد...
پک آخر را به سیگار میزند و آن را روی دستش خاموش میکند
میگوید اگر امروز این بیماری را از او به یادگار دارم ، اگر دین و دنیایم را به یک نگاهش باختم ،اگر همه حتی خودت مثل یک آشغال به من نگاه میکنید پشیمان نیستم
پشیمانیم برای ردّی است که بعد آن شب از او نیافتم ...برای نگاهی است که تنها یک شب برای من بود ...
....
نگاهم را از اشکانش میدزدم و به رقص دودها نگاه میکنم... در میانشان برق چشمانی را میبینم که تمام وجودم را به آتش میکشد
از آن چشمهایی است که نمیتوانی مستقیم به آنها نگاه کنی ...

سلامی دوباره

سلام به دوستان گلم من وکامی با هم تصمیم گرفتیم تا تو بلاگر هم یک وبلاگ درست کنیم تا دوستان بیشتر بهره مند شوند اگه شما هم سیاه مشقی دارید اونو به ما ایمیل کنید تا بدون کم وکاست براتون بذلریم تا همه راجع بهش نظر بدن
فعلا