نمی دونم چرا انگار دیوارهای اتاقم داره سر به فلک می کشه ، دیوارهای سنگی که بوی نم از بین منافذش به مشامم می رسه ، اتاقی که با وجود وسایل زیادی که توشه بازهم صدای گیتار غم زده منو به طور پی در پی منعکس می کنه .
روح اتاقم سرشار از تهی شده ولی اینجا از روز اول که بی روح نبود ، چه روزهایی توی این اتاق بر من سپری شد به طوریکه وقتی یاد اون روزها می افتم بند بند وجودم به لرزه می افته و چشمام بی اختیار گلهای مژه ام را آبیاری می کنه .
اون زمان تمام سعی من این بود که بیشتر اوقاتم رو درون اتاقم بگذرونم ولی در حال حاضر تمام سعی من از بین بردن خاطرات روی در و دیوار اون هستش . ولی صبر کن انگار از درونم به برونم فریادهایی به گوش می رسه .
خون ....... خون ........
خون ؟! آره ، صبر کن ، درست میگه ، تنها راه حلش خونه ، فقط با خون خودم میتونم این خاطرات رو از روی دیوار پاک کنم ....
و حکم این است : مرگی سیاه به دور از چشمان سیاهت......
سلام . وبلاگ جدید مبارک.مطالب جالبی می نویسی . امیدوارم که نوشته هاش روز به روز بیشتر شود.
پاسخ دادنحذفاقای تاروکس یا بهتر بگم تارمیغ اینو از کجا کش رفتی کلک؟ خیلی قشنگ بود خیلی!
پاسخ دادنحذفمنظورم این پست نبود من قبلیه رو خیلی دوس دارم پست insatiable فوق العاده ست
پاسخ دادنحذف