۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

پنجره

روی لبه ی پنجره ی اتاقم نشستم و به پنجره ی اتاقت نگاه میکنم

منتظرم که دوباره جلوی پنجره بیایی و از همان لبخند های مهربان همیشگی ت به من بزنی

ولی میدانم انتظارم بیهوده است

اتاقت دیگر رنگ همیشگی را ندارد و بوی امید نمیدهد

انگار او هم جای خالیت را حس کرده , انگار او هم از دوری تو دلتنگ است

فاصله ی اتاقهای مان یک پنجره بیشتر نیست ولی ما از هم دوریم... خیلی دور

فاصله ی ما قرآنی است که من در اتاقم میگذاشتم و صلیب زیبایی ست که تو بر گردن می انداختی

فاصله ی ما به اندازه ی مرزهای خیالی ای است که انسانها برای خودشان میسازند و توان شکستنشان را ندارند

...و تو از پنجره ی اتاقت پرواز کردی, پرواز کردی تا مرزها فراموش شوند

و من اسیر این خاک ماندم , ماندم که بگویم مرزها را باید شکست

روزی باید پرواز کرد...

۸ نظر:

  1. ما هستیم...ساکت و صبور
    گاهی فقط برای به نظاره نشستن یک پرواز...

    پاسخ دادنحذف
  2. اکنون دل من شکسته و خستست/ زیرا یکی از دریچه ها بستست/ نه مهر فسون نه ماه جادو کرد/ نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

    پاسخ دادنحذف
  3. آخ که چی میکنن این فاصله های لعنتی،داغون میشه آدم

    پاسخ دادنحذف
  4. از این نوشته ات خیلی خوشم میاد...لطیف و با احساس...در عین غمگینی...

    پاسخ دادنحذف
  5. سلام کامیار..
    ممنونم که خبرم کردی.
    این وبلاگت هم خیلی قشنگ و دلنشینه!

    پاسخ دادنحذف
  6. تأسیس وب جدیدتو تبریک میگم و برات آرزوی موفقیت میکنم.

    پاسخ دادنحذف
  7. و یه زمانی متوجه میشیم كه شکستن این مرزهای خیالی خیلی آسونتر از اونی بوده كه فکر میکردیم كه دیگه دیر شده !

    پاسخ دادنحذف