۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

Insatiabe

سیگارش را روی لبانش میگذارد ، یک پک عمیق میزند و دودش را جایی روی هوا،میان خودم و خودش،سر میدهد.
به عشقبازی دودها روی هوا چشم میدوزد و شروع میکند به تعریف کردن...
میگوید همه چیز از پیاده روی آن بعد از ظهر توی خیابانهای پایین شهر شروع شد ؛ میگوید چشمانش از آن چشمهایی بود که نمیتوانی مستقیم به آنها نگاه کنی ... از آن چشمهایی که اگر کمی غفلت کنی تو را چنان مست میکند که تا آخر عمر در خماریش دست و پا میزنی
میگوید دلم راضی نشد از کنارش به این سادگی بگذرم ، به دنبالش دویدم تا به بهانه ای دوباره مخفیانه از نگاهش بدزدم ؛ میگوید دلم را به دریا زدم ؛ جلوی قدمهایش را گرفتم و از سر ناچاری آدرس ناکجایی را پرسیدم
نگاهش را روی چشمانم قفل کرد و خندید ... قلبم را زیر انگشتانش مچاله کرد
آهسته کنار گوشم زمزمه کرد اگر میخواهی با من باشی برایت خرج دارد...
پک آخر را به سیگار میزند و آن را روی دستش خاموش میکند
میگوید اگر امروز این بیماری را از او به یادگار دارم ، اگر دین و دنیایم را به یک نگاهش باختم ،اگر همه حتی خودت مثل یک آشغال به من نگاه میکنید پشیمان نیستم
پشیمانیم برای ردّی است که بعد آن شب از او نیافتم ...برای نگاهی است که تنها یک شب برای من بود ...
....
نگاهم را از اشکانش میدزدم و به رقص دودها نگاه میکنم... در میانشان برق چشمانی را میبینم که تمام وجودم را به آتش میکشد
از آن چشمهایی است که نمیتوانی مستقیم به آنها نگاه کنی ...

۲ نظر:

  1. سلیقه ات fvhd انتخاب اولین پست ایمجا حرف نداشت! فوق العاده شروع کردی :) امیدوارم همون طور که بودی عالی پیش بری!;)

    پاسخ دادنحذف
  2. وبلاگ جدید مبارک :)
    میام میخونم ;)

    پاسخ دادنحذف